مقاله ، علمی ، پزشکی ، تفریحی و سرگرمی

تصمیم

نویسنده :محمود راکرز
تاریخ:چهارشنبه 30 بهمن 1392-11:13 ق.ظ



پیام به چشمانم زل زد و لبخند تلخی روی لب نشاند.
- عسل! باور کن اگه می دونستم این مشکل برام پیش میاد هیچ وقت نمی اومدم سراغت، وابستت نمی شدم.
به سختی نگاهم را از او جدا کردم. چشمانم روی سر و صورتش چرخید. موهای سرش دسته دسته می ریخت. نمی دانم از کی این طور شده بود، درمان هم نداشت انگار.
- ببین ازت خواستم بیای این جا آخرین حرف ها رو با هم بزنیم. به من فکر نکن! این که بعد از تو سر من چی میاد مهم نیست؛ مهم تویی و این که بتونی راحت باشی. اگه نمی تونی منو به عنوان شوهرت قبول کنی، اگه برات سخته، لازم نیست منتظرم بمونی؛ می تونی بری، من از دستت ناراحت نمیشم، بهت حق میدم.
به ابروهای کم پشتش خیره شدم. آن ها هم ریزش پیدا کرده بودند. از آن صورت جذاب و مردانه ی اوایل آشنایی مان، چیزی باقی نمانده بود. لب هایم لرزید. چشم از او گرفتم و به زن و شوهر جوانی خیره شدم که چند قدم آن طرف تر روی نیمکت سنگی نشسته بودند. صدای پیام در گوشم پیچید:
- زندگی کردن با مردی مثل من سخته. نمی خوام بهت تحمیل بشم. تو حق داری با کسی باشی که سالم باشه، حق داری وقتی باهاش میری بیرون احساس خجالت نکنی، حرف مردم همیشه پشتِ سرت هست و هزار و یک دلیل دیگه که شاید دل سردت کنه. من درک می کنم عسل.
آب دهانم را قورت دادم. نگاهم همچنان روی آن زن و شوهر جوان بود. مرد جوان خوش پوش و خوش چهره بود. یک لحظه از ذهنم گذشت که خوش به حال همسرش، نگران ریزش موهایش نبود، به قول پیام نگران حرف مردم نبود. با شنیدنِ صدای پیام، میخکوب شدم.
- اون زن و مردی که روی نیمکت نشستنو ببین! پسره سالمه، قیافش هم خوبه، بهت حق میدم اگه بخوای با کسی ازدواج کنی که موهاش نریزه.
و آه کشید.
- درسته مشکل من واگیر نداره و ارثی نیست، ولی قیافه ی آدم اولین چیزیه که به چشم میاد. تصمیم بگیر عسل! هر تصمیمی بگیری من بهش احترام می ذارم.
و حس کردم تهِ صدایش لرزید.
- هر تصمیمی که بگیری.
به سمتش چرخیدم. رنگ صورتش پریده بود. دوباره نگاهم روی موهای کم پشتش ثابت ماند. شاید تا چند ماهِ دیگر همین تعداد مو هم روی سرش باقی نمی ماند. به چشمان غم زده اش زل زدم و دهان باز کردم تا چیزی بگویم، به میان حرفم پرید:
- برو خونه فکراتو بکن! الآن چیزی نگو! بذار منم آمادگی داشته باشم تا تصمیم تو رو بشنوم.
و ملتمسانه گفت:
- همین الآن برو!
زمزمه کردم:
- پیام!
سرش را به سمتِ دیگر چرخاند و با بغض گفت:
- برو! با احساسات تصمیم نگیر! می خوام عاقلانه تصمیم بگیری! شب منتظر تماستم.
از پشت سر به او خیره شدم. شانه هایش می لرزید. از روی نیمکت برخاستم. قدم هایم سنگین شده بود. بند کیفم را در دست فشردم. به پیام فکر کردم، به این دو سه سالی که با یک دیگر آشنا شده بودیم، به مهربانی هایش، به همه ی آن چیزهای خوبی که در وجودش بود. مقابل نیمکت زن و مرد جوان رسیدم. نیم نگاهی به زن جوان انداختم؛ صورتش برافروخته بود. یقه ی پالتوام را مرتب کردم و از کنارشان گذشتم. صدای زن را شنیدم.
- من که چیزی نگفتم.خرید اینترنتی خیلی خوب است خرید اینترنتی باحال است خرید اینترنتی یا فروش اینترنتی فرقی ندارند ساعت الیزابت بخر حالش رو ببر جان خودت ساعت الیزابت خیلی عالی است ساعت الیزابت خرید اینترنتی و خرزید پستی ندارد فقط خرید نقدی دارد چون خوب بود
صدای عصبی مرد جوان در گوشم پیچید.
- همینی که من میگم، هر چی من میگم همونه. زن کیه که بخواد اظهار نظر کنه؟ اصلا یادت باشه حتی اگه یه روز حق با تو باشه این منم که حرف اول و آخرو توی زندگیمون می زنم. یه نگاه به خودم و خودت بنداز، هنوز نفهمیدی چقدر از تو سرم؟
یک باره سر جایم ایستادم. ضربان قلبم بالا رفت. نفس عمیق کشیدم. سرم را به عقب خم کردم و به آسمان زل زدم. انگار ذهنم روشن شده بود. انگار می دانستم تصمیم درست چیست. چرخیدم. پیام هنوز روی نیمکت نشسته بود. به قدم هایم جان دادم. مقابلش رسیدم. با نگرانی نیم خیز شد.
- چیه عسل جان؟ چیزی شده؟
بریده بریده گفتم:
- نه، چی باید بشه؟ فقط می خواستم بگم، وقتی دو نفر همدیگه رو دوست دارن، کوه هم نباید بینشون، فاصله بندازه. باید همیشه پشت هم باشن.
پیام لبخند زد. اشک دور چشمش حلقه زده بود. لبخندی از سر رضایت روی لبم نشست.


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

معنای دوم عشق

نویسنده :محمود راکرز
تاریخ:سه شنبه 29 بهمن 1392-11:16 ق.ظ

معنای دوم عشق
روزی یكی از خانه های دهكده آتش گرفته بود. زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شیوانا و بقیه اهالی برای كمك و خاموش كردن آتش به سوی خانه شتافتند. وقتی به كلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش كردن آتش به جستجوی آب و خاك برخاستند شیوانا متوجه جوانی شد كه بی تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله های آتش نگاه می كند. شیوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسید:" چرا بیكار نشسته ای و به كمك ساكنین كلبه نرفته ای!؟
جوان لبخندی زد و گفت:" من اولین خواستگار این زنی هستم كه در آتش گیر افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اینكه فقیر بودم نپذیرفتند و عشق پاك و صادقم را قبول نكردند. در تمام این سالها آرزو می كردم كه كائنات تقاص آتش دلم را از این خانواده و از این زن بگیرد. و اكنون آن زمان فرا رسیده است."

فروشگاه اینترنتی به وب سایتی گفته می شود که تعدادی کالا یا خدمات را در ویترین خود عرضه می کنند. مشتریان برای استفاده از آن خدمات یا کالاها می توانند به ... فروشگاه اینترنتی چیست؟ - رایانه فروشگاه اینترنتی چیست؟ فروشگاه طراحی شده بر روی اینترنت است که فروشندگان می توانند کالاها و محصولات خود را از این طریق عرضه نمایند و خریداران می توانند ...چرا خرید اینترنتی - بیتوته چرا خرید اینترنتی. فروشگاه اینترنتی چیست: فروشگاه اینترنتی (فروشگاه آنلاین) یک وب سایت است که مانند یک فروشگاه سنتی، اجناس مختلفی را برای فروش ... فروشگاه اینترنتی چیست؟ - طراحی سایت فروشگاه اینترنتی چیست؟,فروشگاه آنلاین چیست و چه مزایائی دارد...مقالات آموزشی وب سازان مشاوره رایگان. شیوانا پوزخندی زد و گفت:" عشق تو عشق پاك و صادق نبوده است. عشق پاك همیشه پاك می ماند! حتی اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بی مهری در حق او روا سازد. عشق واقعی یعنی همین تلاشی كه شاگردان مدرسه من برای خاموش كردن آتش منزل یك غریبه به خرج می دهند. آنها ساكنین منزل را نمی شناسند اما با وجود این در اثبات و پایمردی عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند. برخیز و یا به آنها كمك كن و یا دست از این ادعای عشق دروغین ات بردار و از این منطقه دور شو!"
اشك از چشمان جوان سرازیر شد. از جا برخاست. لباس های خود را خیس كرد و شجاعانه خود را به داخل كلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقیه شاگردان شیوانا نیز جرات یافتند و خود را خیس كردند و به داخل آتش پریدند و ساكنین كلبه را نجات دادند. در جریان نجات بخشی از بازوی دست راست جوان سوخت و آسیب دید. اما هیچكس از بین نرفت.
روز بعد جوان به درب مدرسه شیوانا آمد و از شیوانا خواست تا او را به شاگردی بپذیرد و به او بصیرت و معرفت درس دهد. شیوانا نگاهی به دست آسیب دیده جوان انداخت و تبسمی كرد و خطاب به بقیه شاگردان گفت:" نام این شاگرد جدید "معنای دوم عشق" است. حرمت او را حفظ كنید كه از این به بعد بركت این مدرسه اوست!"



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بعضی حرفا رو نمی شه گفت باید خورد

نویسنده :محمود راکرز
تاریخ:دوشنبه 28 بهمن 1392-04:53 ب.ظ


بعضی حرفا رو نمی شه گفت باید خورد

ولی بعضی حرفا رو نه می شه گفت نه می شه خورد!

می مونه سردل میشه دلتنگی میشه بغض میشه سکوت!فروشگاه تی وی مارکت نمایندگی کلیه محصولات تی وی مارکت در ایران فروشگاه اینترنتی, خرید اینترنتی ,فروشگاه آنلاین,فروشگاه دایان,فروشگاه دایان شاپ,خرید پستی,سفارش آنلاین فروشگاه اینترنتی, خرید اینترنتی , خرید آنلاین, خرید لوازم, خرید زیور آلات, خرید محصول, خرید پستی, فروشگاه میهن, خرید لباس, خرید لوازم لوکس.

میشه همون وقتایی که خودتم نمی دونی چه مرگته …





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پسرا به هم فوش میدن و واقعا منظوری ندارن

نویسنده :محمود راکرز
تاریخ:یکشنبه 27 بهمن 1392-05:18 ب.ظ


پسرا به هم فوش میدن و واقعا منظوری ندارن

چای لاغری تیما خیلی بد است ؟ نه جان رفقاتمون چای خیلی خوب است چای لاغری بخور تا چای نخوردی نمردی چای چیه دوا چیه چای بی دوا چیه چای می خوای بخوری گامبو لاغری شی ؟

دخترا قربون صدقه هم میرن و اونا هم واقعا منظوری ندارن !




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مردم موقع خواب یاد عشقشون میفتن ،

نویسنده :محمود راکرز
تاریخ:یکشنبه 27 بهمن 1392-05:17 ب.ظ


مردم موقع خواب یاد عشقشون میفتن ،

چای لاغری تیما عوارض ندارد چای دم نوش خوبی است چای سبز خوب است ابی چای می نوشد در کوی نیکنامان چای لاغری خوردم چای سبز دوست داری آیا ؟


اونوقت من نگران اینم که مبادا فردا صبح کسی زودتر از من دخل ماکارونی توی یخچالو بیاره !




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :7
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  


Admin Logo
themebox Logo



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic